--> .: V I R A N :.


Tuesday، March 07، 2006

زن بودن يعنی درد مشترک داشتن. يعنی از همون اول بچگی فرق داشتن. از اسباب بازی که برات ميخرن تا درسی که تو سرت ميکنن. خياطی برای تو، نجاری مال پسرها. تو خودتو بپوشون، پسرا نگاه نکنن. شما نرو شيمی نفت بخون، پسرا برن. شما خلبان نشو، پسرا بشن. شما نرو ارتش، پسرا برن. شما نرو فوتبال ببين، پسرا برن.
مستراح زنونه، مستراح مردونه. مدرسه پسرونه، مدرسه دخترونه. تو دانشگاه: رديف پسرا، رديف دخترا. بافتنی سرگرمی زنا، تعمير سماور برقی و راديو سرگرمی عصر جمعه مردا.
دخترا درس بخونن خواستگار بهتر گيرشون بياد. پسرا درس بخونن تا کار گيرشون بياد. ميدونی تو تمام 4 سال دبيرستان، يه بار يه دختر رو نديدم بخواد بره دانشگاه که هدف اول و آخرش وارد بازار کار شدن باشه؟ حتی يه بار.
دخترا موشن مث خرگوشن. پسرا شيرن مثل شمشيرن.
يه مهارت خاصی پيدا کرديم هممون از 12 -13 سالگی. اونم اينکه از چند متری تشخيص بديم که اين مردی که داره از روبرو مياد دستماليمون ميکنه يا نه. مهم نبود اگه طرف شلوار گوز جمع کن پاشه و بو پهن ميده، يا کت شلوار مارک کوفت داره.
دبيرستان به ما ياد دادن که سکس چيز بديه. که زن از سکس بدش مياد. که ما نبايد به قرآن دست بزنيم وقتی پريوديم. که نبايد بذاريم مردها بفهمن ما پريوديم. که خريدن نواربهداشتی خجالت داره. که اگه قبل از ازدواج بکنيم جنده ايم.
که زن بودن يعنی وسوسه بودن. کثيف بودن.
يادمون دادن خانوم باشيم. کوتاه بيايم. تحمل کنيم. سازش کنيم. گذشت کنيم. گريه کنيم. داد نزنيم. گريه بلند هم نکنيم.
از 12-13 سالگی لچک سرمون کردن، حسرت پيچيدن باد تو موهامون موند سر دلمون. لب دريا خوابيدن و آفتاب گرفتن بدون ديوار و پارچه طرح سالم سازی پيشکش.
ترسيديم بزرگ شيم. ترسيديم عاشق شيم. ترسيديم زن يکی مثل باباهامون شيم. ترسيديم از مرد. شديم مکار. حق طلاق نداريم؟ عيب نداره، مهريه ميگيريم 1800تا سکه طلا. عاشقيم، ميخوايم ازدواج کنيم....اما بايد دو دو تا 4 تا کنيم. اجازه مسافرت و کار و تحصيل بگيريم. درست قبل از "مثلا" رومانتيک ترين لحظات عمرمون از اين وکيل به اون محضر. کی گفت آسونه؟ چقدر سخت کردن اين زن بودن رو. حالمون بهم خورد از زن بودن. از سينه داشتن. ميدونی هميشه ميخواستم برم سينه هامو کوچيک کنم.
ميدونی چقدر طول کشيد تا خودمو ببخشم برای زن بودن؟ ميدونی چقدر طول کشيد تا از جنس دوم بشم جنس اول؟ ميدونی؟
چقدر طول کشيد تا بدنمو دوست داشته باشم. که به سينه هام نگم مايه دردسر؟ که از پوشيدن لباس باز خجالت نکشم. که از اعصاب خوردی قبل از پريود خجالت نکشم.
چقدر طول کشيد تا باور کنم، من نيستم که بايد کوتاه بيام. که اگه ميخوام داد بزنم، يا فحش بدم زن بودنم نبايد مانع باشه. چقدر طول کشيد تا باور کنم، من ميتونم هر چی که ميخوام باشم و هر کار که ميخوام بکنم. چقدر طول کشيد تا از همه دوستام فاصله بگيرم و هر چيزی که اونها بودن نباشم و هر چيزی که نبودن باشم.
چقدر طول کشيد تا ياد گرفتم از زن بودن لذت ببرم. از گوشواره و دستبند و عطر و ماتيک. لاک ناخن قرمز و سايه چشم سبز! (نه همه با هم)
اينجا داره بهار مياد. موهامو باز ميکنم که باد بپيچه لاش. لباس آستين کوتاه ميپوشم که آفتاب و نسيم بهاری نوازشش بده. زير آفتاب دراز ميکشم، قهوه ميخورم. زنانگی ميکنم و لذت ميبرم.اما دلم پيش تمام زنهای سرزمينمه. پيش مامانم و دوستام. پيش تمام کسانیکه زن بودن و مادر بودن زهرمارشون شده و لذتی ازش نبردن. تبديل شده به بزرگترين دردشون.

ما بهايی برای اين زن دادن داديم....که جونمون از کونمو درومد. و درمياد. يه روز زن داريم.....يه روز.
بهتر نيست يه هفته داشته باشيم؟





COPYRIGHT VIRAN ©

Design By Shiva © 2003