با دوستم رفته بودم کافی شاپ خير سر کچلم. خبر مرگمون تمرگيديم، قهوه کوفت کرديم و عالم و آدم را مسخره کرديم و خنديديم(yeah, has to do with our nationality). اين وسط يکيو خيلی مسخره کرديم. آقا هی گفتيم گی* تشيف داره. هی گفتم به نظر تو اگه ازش بپرسم گوشوارشو از کجا خريده شاکی ميشه؟ چه خوشگل قر ميده راه ميره. چه کون استانداردی داره. هی خنديديم. خيلی تابلو فهميد داريم بهش ميگيم گی و ميخنديم.
اين برنامه هر 2 شنبه و 4 شنبه ما بود، که من و دوستم و اون آقا همديگه رو تو کافی شاپ ميديديم. اون يه لبخند مليح به ما ميزد، ما هم يه نيشخند ميزديم و به مسخره بازی خودمان ادامه ميداديم.
جمعه ای همين آقا رو تو دپارتمان بيولوژی ديدم. گفتم ايشالا که گربس.
از اونجايی که گهی تو اين دنيا وجوود نداره که من بخورم و کوفتم نشه، امروز که داشتم schedual پاييز را نگاه ميکردم، و داشتم ميديدم که کی immunology را درس ميده، اسم اوستاهه را ديدم ورفتم تو home page اش و ديدم، بـــــــــــــــــــــه بـــــــــــــــــــــه.دکتر جون، قيافتون چقدر شبيه اون آقای خوشگل تو کافی شاپه.
هه.هه.هه.هه.هه.حالا چيکا کنم؟ نه، چه گهی بخورم؟
خاک تمام سياره های دنيا به سرم شد. تازه يه special request هم دارم که اين بايد امضا کنه. چيکار کنم؟
هه.
نه، تو بودی چه حالی ميشدی؟ هوم؟
* گی خطاب کردن اين آقا هيچم کار بدی نبوده. از اونجايی که گی فحش نيست. مثل اينکه بگی اين سياهه. خوب سياهه ديگه. يايهوديه ديگه. اينکه فحش نيست. اينم خوب شبيه گی ها بود ديگه. خوب مگه چيه؟
کابوس هيتلر و کوره های آدم سوزيش بعد از 60 سال، هنوزدر ذهن بچه بزرگ شده ای که فقط شنيده وجوود داره. قصه هايی که از دهن مادر بزرگش نقل شده، گويا هنوزپوستش را ميسوزونه. هنوز صداش ميلرزه. WRITTEN BY M A H N A Z
بعد از برف و بوران و يخبندان دو روز گذشته، الان لطيف ترين و اسفندی ترين و بهاری ترين هموای دنيا اين دور و براست.
اين هوا جــــــــــــــــــــــــــــــون ميده واسه عشق بازی.
نميشه، من ميرم دنبال يه پارتنر تو اين خراب شده دانشگاه.
اما آدم ته دلش سوسک پرواز ميکنه.
يه ماه و خوره ای ديگه ميام ايران. تو کونم عروسيه، همه هم دعوتن. WRITTEN BY M A H N A Z
شما بذار من جوهر پستم خشک بشه، بعد!!!
در ضمن از خواننده های قديمی که منو ميشناسن توقع ندارم از اون پست اينطور برداشت کنن که من کسی رو از رو مليت يا مذهب قضاوت ميکنم بولو خان جان.
اون پسر خيلی fundamentalist تشريف داره و من يه جورايی شک ندارم اين بازيها تهش به يه بحث و دعوای حسابی ختم ميشه. چون من به هر حال خدا پرست نيستم و اون يه يهودی غليظه. و راستش يه بار در اين مورد با هم بحث لفظی زشتی داشتيم.
بورتوس، تو هم؟
نه واقعا.... بروتوس، تو هم؟
پناه بر شيطان.
-Hell, No. he`s a freaking jewish. what in the world can I talk about with this kid?
-......
- What the fuck? he`s from israel? hehe, no way. Just forget it.
تلفن را قطع کردم. خندم ميگيره ميخوان منو با يه اسراييلی بهم وصل کنند. يه نگاه به دختر بغل دستيم ميکنم و ميبينم داره به خط عبری مينويسه. پــــــــــناه بر شيطان. اگه ميدونستم دختره يهوديه، به گور بابام ميخنديدم اون حرفا رو بزنم. به دختره ميگم:
-So......you are jewish?
-Yeah. By the way, I am originaly from israel.
فـــــــاک بابا. اين چه سوتی بدريختی بود من دادم؟
با هم اتاقيم در مورد فيلم passion of the christ بحث ميکنم و ميگه آره اين فيلم ضد يهوده و ميخواد بگه يهوديها مسيحيها رو کشتن.
ميگم خوب اينکه درسته. يهوديها کشتنش. البته اگه اين اراجيف را باور داری. من که به اين کس شرها اعتقاد ندارم.
ميگه نه روميها کشتنش.
ميگم نه يهوديها کشتنش. البته من ميگم داستان مسيح را باور ندارم. چرنده. مثل جهودا.
ميگه:
- See, I am jewish.
بــــــــــــــــا بــــــــــــــــــا اين چه ريدمانيه من راه انداختم؟ ظهر هم يه بحث مسخره کردم با رييسم سر ash wednesday. و خاکستر مالی پيشونيش. ولی به مرگ خودم اصلا نميدونستم اين چارشنبه خاکستری چيه. فکر کردم پيشونيش کثيفه. گفتم بره بشوره. بعدم که يه بحث ديگه شد سر فيلم passion of the christ. و خوب مرتيکه کاتوليکه اما از کون يهوديها ميخوره(نه اينکه زبونم لال از کون يهوديها خوردن بد باشه که پسراشون خيلی هم خوش تيپ تشيف دارن) اما به هر حال من با اين جمله بندگان خاص خدا مشکل دارم. با هر کلمه اش. -بنده-خاص-خدا-. همه کلمه هاش کس شره.
خلاصه که يه بحثم اينجوری بود.
خب حالا چه کنم؟ چن تا دشمن امروز ساختيدم؟ اصلا من نميفهمم. چه معنی داره؟ همش زور بزنه 20 ميليون يهودی تو دنيا باشه. همشون بايد تو اين دانشگاه باشن؟ پناه بر شيطان.
البته ما از روزی که اومديم آمريکا گفتيم، دوست چسر فقط jewish! خوب و خوشگل و ترگل ورگل و پولدار. راستی چه مرگم شده بود صبحی خودمو گه کردم؟ خوب اسراييليه که باشه.
اون دوست چسر در ضمن غلط املايی نيست.
من نه به اين دليل که از تغيير و تحول گريزانم، بلکه به هزار و شونصد دليل از کاليفرنيا و هر چی که توشه-منهای سانفرانسيسکو- بيزار، متنفر و گريزانم.
بدين معنا که اگه گردنم را بشکنند، به 4 ميخم بکشن، بکشنم، تيکه تيکه ام کنن، به صليب بکشن و يا هر بلای ممکنی را سرم بيارن، عمرا و عمرا صدسال سياه کلاه ام هم بيفته نميرم برش دارم. از ايرانی جماعت ساکن کاليفرنيا هم بی رودروايستی عقم گرفته و ميگيره-به غير از چند مورد استثنا- و حاضر نيستم کوچکترين برخوردی با اين جماعت داشته باشم. و 4 چنگولی مثل عنکبوت به همين شرق آمريکا چسبيده تکان نخواهم خورد.
اما شما، اگه عاشق ديسکو و کلاب، رقص و آواز، کس شر و دری وری، و کلا سطحی ترين زندگی ممکن هستين، اگر چاق هستين و تو ايران لباس گيرتون نمياد، تشريف ببريد کاليفرنيا که بهشت شما خواهد بود. اصلا کاليفرنيا واسه شما evolve شده. علی الخصوص لوس انجلس و حومه.
اما جالبه که سانفرانسيسکو تو اين ايالت کيری انگار يه تيکه از بهترين قسمت دنياس. از ايرانيهاش فاکتور بگير البته.
اگر جنابالی اين پست رو خوندين و ساکن کاليفرنيا هستين و خيلی آتيشی شدين ميتـونين خودتونو لای ((-چند مورد استثنا-)) جا بزنين. احساس بهتری خواهيد داشت.
درد دل کردن، احتمالا نفرت انگيز ترين کار دنياس.
هر وقت يه نفر با من درد دل ميکنه من دو تا واکنش تو خودم نشون ميدم. يا ميگم آخه به من چه. يا ميگم گور بابات.
خب به همه هم حق ميدم همين فکرو داشته باشن وقتی من درد دل ميکنم. برای همينه که من اصولا درد دل نميکنم.
برای همينه که گاهی وقتا مثل الان با وجوودی که هوا جون ميده واسه عاشق شدن و عشق بازی، من مثل تاپاله زير پتو مچاله ميشم.
اما خوب ميشم. همين فردا پس فردا، بازم همه چی رو ميريزم تو کمد. درشم ميبندم تا دوباره يه چيزی اتفاق بيفته. بازم راه ميفتم دنبال دکتر هادسن در مورد واحد تحقيقات ميکروبيولوژی سوال ميکنم.
بعد از سالها دردها بر ميگردن. دردی که درمان نشه بر ميگرده. برميگرده و اشکتو تو کتابخونه در مياره. جلوی کسی که چند ماه بيشتر نيست ميشناسيش. خجالت هم نميکشی. به درک. مگه اين دردها فراموش ميشن؟ هيچوقت؟
احساس گربه تنبلی رو دارم که تو آفتاب تابستون دراز کشيده و حوصله هيچ کاری رو نداره. از زير چشم به همه نگاه ميکنم. ميشنوم که ميگن ديوانه ام. ميشنوم که مسخره ام ميکنن. ميبينم که پوزخند ميزنن.
من و اين سردرد چه خوب با هم رفيق شديم.
يه آينه مخوام که منو خندون نشون بده. چين های دور چشممو پاک کنه. ماتيکم هم پاک نشه هی.
يه پايان ديگه هم داره مياد. مياد که يه چيزی رو شروع کنه.
حالم آدم از اين دور باطل آغاز وپايان بهم ميخوره. بخصوص اگه همش تو يه دايره بچرخی.
اه. فاک. WRITTEN BY M A H N A Z
نامه ای که نماينده های غيورمون نوشتن، عجالتا منو ياد نامه هايی که به حضرت والا نوشته ميشد ميندازه.
نچ، درست نميشه. تا وقتی که خامنه ای تو نامه ها، حضرت کوفت و زهرماره، و خمينی هم حضرت يه چيز ديگه، درست نميشه ديگه بحث نکن. WRITTEN BY M A H N A Z
آخه ساعت يک نصفه شبه. اين تلفن چرا بايد زنگ بزنه؟ گوشی و بردارم بگم تو مگه شعور نداری؟ چجوری اينو به اينگليسی ميگن؟ با اون غيظ فارسی ها. WRITTEN BY M A H N A Z
هی کثافت، خوب در رفتی ها.
چن سالته؟ 60 رو رد کردی يا نه؟ شايدم 70 رو.
قصر در رفتی. خبر مرگت وقتی تو آينه نگاه ميکنی، صبحا و اون ادکلن بو گندوتو ميزنی، هيچوقت به من فکر ميکنی؟ حاليته زنده ای چون من نکشتمت؟
تو کثافت ميفهمی يعنی چی؟ ميفهمی يعنی چی؟
الاغ با تو کثافتم. آره احمق. ميفهمی دخترت تو آينه نگاه کنه و يه قاتل بالفطره ببينه يعنی چی؟؟؟؟؟
واااااااااااااای که من از خر شانسی تو کثافت مردم.
هنوزم نفسم بند مياد بعد 6-7 سال. خر شانسی. مخم قفل کرده بود.
آی کثافت من به خاطر تواِه که انقدر خود سانسورم.
کی ميشه بميری؟ کی ميشه بميری؟ کل دنيا خلاص شه ازت.
پدر عزيزم. شاشيدم به سرت.
آی مرتيکه به ظاهر محترم. آشغال. بمير ديگه. چی ميخوای از دنيا؟
عجب رويی داری. اسکلت متحرک نکبت. چه مراسم ختمی بگيرم واست. هه.
ميدونم که شما مثل يه مشت الاغ الان 50 تا علامت سوال رو کله تونه، يا دارين فحش ميدين که به پدر زحمتکشم!!!!!! بی احترامی کردم. اما لطف کرده خفه شين. در اين مورد هم از من نپرسين. که به شما ربطی نداره. بله. حتی شما دوست عزيز.
افلاطون هم همينی رو گفت که تو ميگی. گفت آدمها بايد آگاه بشن.
نيچه هم گفت انسان را تربيت نکنيد. بذارين آزاد باشه.
من شخصا به نيچه بيشتر ميچسبم تا به افلاطون.
ببين مهشيد جان، اينجا چلوکبابيه. ما چلو کباب برگ داريم و کوبيده. حالا شما اومدی شاتوبريان ميخوای؟ از کجا بيارم؟
مهشيد جان، اين منو را من پيشنهاد نميکنم که گزينه بهش اضافه کنم يا ازش کم کنم.
جامعه در حال حاضر همين دو تا حالت را عرضه ميکنه. بقيه اش شعاره و زور الکی.
اين آگاهی برای آزادی، چيز غير ممکنيه. اصلا همچين چيزی وجوود نداره. تربيت کردن داريم و تربيت نکردن.
تو ميگی نميتوان از انسان حيوانی آزاد ساخت. من ميگم انسان يعنی حيوان در بند. در بند norm ها و ارزشهای جامعه.
ارزشهايی که در طی هزار سال بوجود آمدن و ريشه شون در خيلی چيزهاست، مثلا تقسيم کار.
لازمه آزادی بريدن است. بريدن از هر بندی که انسان را مجبور به رفتاری خاص ميکند. و باعث تفاوت شديد انسان از محيط زندگيش ميشه. به عبارتی انسان زور ميزنه بگه من حيوان نيستم، من بيشترم.
که نيست. فقط ميخواد باشه.
جامعه روشنفکر ناآگاه هست، درست. اما گيجه. اين جامعه ديگه بيشتر از اين تربيت نميشه.
گاهی به نظرم مياد جامعه روشنفکر، فقط جامعه ای هست که يه کم شهامت داره. اما بعد از اين نگاهی که ميندازه، ميترسه و اين ادا ها رو از خودش در مياره.
اول خوب و بد را تعريف کنيم.
بحث خوب و بد خيلی مفصل تر از اين صحبتهاست. اما کلا بدترين به نظر اينجانب، نديده گرفتن حقوق ديگرانه و زياده خواهی. اين دو تا حذف شن، گمونم همه چی درست شه. تمام بدی ها را ميشه تو اين دوتا کاتاگوری جا داد.
اين "انسانهايی که قدرت تشخيص خوب و بد را ندارند" خود خود انسان هستند. خود واژه انسان به معنای کلمه.
انسان وقتی انسان شد که اين قوانين را بين هم نوع های خودش وضع کرد. و هر کسی که قبول نکرد طرد شد. و وقتی انسان شد که از زندگی کردن، چيز بيشتری خواست.
اينکه انسانها مثل حيوان به هم ميپرن....... مثل اينکه من بايد انجمن دفاع از حقوق حيوانات راه بندازم.
با من تکرار کنيد:
حيوانات حمله نميکنن مگر اينکه احساس خطر کنند.
انسان حمله ميکنه، صرفا چون بيشتر ميخواد
.
تربيت لازم است برای تشخيص خوب و بد؟
شايد هم ناگزير از اومدن اين راه بوديم. شايد هم تنها راهی که تکامل جلوی پای ما گذاشت همينه. شايدم تنها راه باقی موندن بود.
اين يه قلم جنس را نداريم. من هم مسئول گذاشتنش نيستم! مگر اينکه برگردم به هزار سال قبل و تعريف تعليم و تربيت را عوض کنم. که شرمنده، امتحان دارم. قربون شما.
آهای جماعت،
رای گيری:
کدامش بيشتر به مذاقتان خوش می آيد؟
1-انسان را تربيت کنيد و تعليم دهيد تا دانا بار بيايد.
2-انسان را به حال خود رها کنيد تا حيوانی آزاد و رها باشد.
حالا يا بگين 1، يا 2. يا هر چی ميلتون ميکشه. فقط يه چيزی بگين که survey من خراب نشه.
اميد است انتيشن خويش را چس نکند.
صب که پاشدم، يه بسته کادو پشت در اتاقم بود.
توش يه شکلات قلبی شکل با روکش صورتی، يه مداد قرمز، يه کارت تبريک و يه بسته کاندوم کادو پيچ شده تو کاغذ کادوی قلب قلبی بود.
شکلاته را که درجا خوردم. خوب بود. مداده را گذاشتم تو کشو. کارته را انداختم دور.
عزيزم، کاندومه را ميارم ايران با هم نصف کنيم. اوکی؟ WRITTEN BY M A H N A Z
بعضی روزها اصولا بايد گفت گور بابای اين tympanic membrane صدای آهنگو انقدر ميبری بالا که ديگه صدای هيچ کدوم از افکار بوگندو به گوشت نرسه.
nighwish های عزيزم را يه کم بازيافت کردم.البته فقط ده يازده تاشونو گير آوردم، اما از هيچی که بهتره.
زنده باد Kazaa و زنده باد roadrunner. هر 5 مگابايت يک دقيقه!
يک آلبوم کامل Pink Floyd نيم ساعت.
حالا هم که گور پدر گوش عزيزمان. صدای nightwish را ميبريم بالا و هيچ غم در حال حاضر ندارم. WRITTEN BY M A H N A Z
If you want a lover
I’ll do anything you ask me to
If you want another kind of love
I’ll wear a mask for you
If you want a partner
Take my hand, or
If you want to strike me
Down in anger
Here I stand
I’m your man
If you want a boxer
I will step into the ring for you
If you want a doctor
I’ll examine every inch of you
If you want a driver
Climb inside
Or if you want to take me
For a ride
You know you can
I’m your man
The moon is too bright
The chain is too tight
The beast won’t go to sleep
I’ve been running through
These promises to you
That I made and could not keep
But a man never got a woman back
Not by begging on his knees
Or I’d crawl to you baby
And I’d fall at your feet
And I’d howl at your beauty
Like a dog in heat
And I’d claw at your heart
And I’d tear at your sheet
I’d say please
I’m your man
If you’ve got to sleep a moment
On the road
I will steer for you
And if you want to work the street alone
I’ll disappear for you
If you want a father
For your child
Or only want to walk
With me a while
Across the sand
I’m your man.
مردی اين چنينم آرزوست.
همش 5 دقيقه بخيل. زودی پسش ميدم به چرخه مردهای منقرض شده. WRITTEN BY M A H N A Z
خوب زنيکه جون، تا تو باشی که ديگه وقتی ميشنوی من خداپرست نيستم اونجوری اون چشمای آبی ورقلمبيده ات رو گرد نکنی و آه تعجب نکشی.
تا تو باشی که نگی نميشه آدم دين نداشته باشه.
تا تو باشی که ورنداری به همه خدانپرستها توهين کنی. گيری کرديما بابا.
چی شد اون قانون اساسيتون بابا؟
اما خوشم اومد. حالا اون دکتراتو بذار در کوزه آبشو بخور. تا تو باشی ديگه سر مفهوم کلمه با من کل کل نکنی و کس شر تحويلم ندی.
آخه آدم افلاطون درس بده، بعد قربون صدقه آگوستين بره؟ کس خليسم مفرط همينه، نه؟
اگر هم بخوای بهم نمره درست ندی، دونه دونه آجرهای دپارتمان religion را رو سرت خراب ميکنم. اصلا تا تو باشی که دست از سر من برداری.
گيری کرديما.
اما آشفته شده بود ها، آخرش جفت دستاشو گذاشته بود رو کله اش و دور خودش ميچرخيد. اساسا کم آورده بود.
بحث سر وجوود خدا بود و اين مغز گنديده انسان. خوشمان آمد.
نه خوشمان آمد. WRITTEN BY M A H N A Z
من خيلی جونم درومد.
خيلی امتحان داشتم. خيلی اين ميکروبيولوژی سخت بود. خيلی يه هو مجبور شدم تو کتابخونه بمونم شبا تا ساعت يازده دوازده. امروز بالاخره هفت قلو زاييدم و به احتمال قوی A ميگيرم. و با بدجنسی اميدوارم ميانگين کلاس 60 باشه که من خيلی خوش خوشانم بشه.
اين پسره که امروزم نيومد. چيکار کنم؟ زنگ بزنم بهش؟ آخه ايرانيه. ميترسم زن بزنم بهش که ببينم زندس، يهو خيال کنه کشته مرده و واله شيداشم. پسره ديگه، ايرانيه ديگه. چی توقع داری؟
امروز اينجا قرار بود برف بياد. بجاش بهارومد. امروز خورشيد داشتيم بعد از يه قرن. مه نبود، باد نبود. خيلی خوب بود.
ديدی مامانم زنگ زد معذرت خواهی کرد؟ تا اون باشه که انقدر رو اعصاب من پاتيناژ نره. کم بدبختی داريم. 24 ساعته يه قوز بالا قوز هم بايد بياد رو بدبختيمون. اه.
ديگه چه خبر؟
ياد تهران افتادم. من هنوزم که از در ميرم بيرون دنبال البرز ميگردم.
دختره لوس ننر داره همين الان به اتاق من اسباب کشی ميکنه. به من چه که کمکش کنم. طرف چپ قفسه سينه ام درد ميکنه. ميدونم هيچ مرگيم نيست. اين بدن من هر چن وقت يه بار بايد جلب توجه کنه. اداهايی داره بيا و ببين.
حالم از دفعه پيش يه کم بهتره. گمونم اون ناميزون بودن هورمونها کار دستم داده بودن.
کفرم ازت درمياد مهناز. يه موقع هايی يه چيزايی رو تحمل ميکنی و دووم مياری که خودم شاخ درميادم. يه موقع هايی سر اين مسئله های بی اهميت احمقانه ميشينی زر زر ميکنی؟ خاک بر سرت.
خـــــــــــاک بر سرت.
تنها زمينه ای که اين نکبت توش نريده بود، شاملو بود که ام به ميمنت و مبارکی يه ريدمان روش زد.
آخه نکبت، تو بلدی خير سرت شاملو هم بخونی؟ هه.
عجب بو گهی بلند ميشه از اطراف. عق. WRITTEN BY M A H N A Z
من که ميدونم اگه امروز يکی منو يه ذره بغل ميکرد، انقدر اعصابم انی و گهی و کيری و چسی نميشد.
من که ميدونم چه مرگمه.
من که خومو ميشناسم.
بابا به فاک رفتيم از تنهايی، ميفهمی؟ نه، ميفهمی اصن؟
اه. WRITTEN BY M A H N A Z
چه کنم؟ از بچگی با سهراب و پينکفلويد بزرگ شدم.
مادرم شعرهای سهراب را با ريتم پينکفلويد به خاطرم سپرد.
من اولين تضاد کوچيک رو تجربه کردم.
من بين اين دو تضاد در يه ورژن بزرگتر، در 20 سالگی پاره شدم.
من در کلاس و مدرسه به اسلام گرايانده شدم.
در خانه پدر من به خدا و پيغمبرش ميريد.
پدر من آنها را در قدرت و نفوذ به مبارزه ميطلبيد. پدر من از دون کيشوت نميدونم پست تر بود يا احمق تر.
من در 15 سالگی آموختم سرنوشت انسان از پيش تعيين شده و ما نميتونيم براش کاری کنيم.
من در 20 سالگی فهميدم که هيچ نيرويی بالای اراده من نيست. حتی norm های جامعه.
من در 20 سالگی به شدت به وجوود خدا شک کردم.
من در 21 سالگی تونستم يک سناريوی تقريبا کامل برای نبودن خدا ارئه بدم و از شر قديمی ترين و دروغی ترين افسانه راحت شدم.
من در 20 سالگی فهميدم ميتونم به تنهايی به جنگ قوانين فيزيکی برم و دنيا را سر و ته کنم.
من در 21 سالگی فهميدم زورم به سر و ته کردن دنيا نميرسه، خودم سر و ته شدم.
من يه کم قبل از 22 سالگی فهميدم همه چی کشکه.
کشک بودن همه چی، من رو نترسوند. به آرامش ساکتی رسيدم که چند هفته بعد در اثر عوض شدن ارزشهام شکست.
و من برای بدست آوردن آرامشی که از نبودن خدا سرچشمه ميگرفت، يا آرامشی که در نماز خوندن در 11 سالگی کشف کردم، خيلی فکر کردم.
من به سالهای از دست رفته فکر ميکنم و حماقتی که داشتم. و ساده انگاری من، به من آموخت هر حرفی را نشنوم تا مجبور نشم گوش کنم.
و من يادگرفتم، هرچقدر که زندگی سخت باشه، تنها چيزی که کمکم ميکنه همين دو تا دسته که دارم. و شايد اينکه چاره ای ندارم. من نميدونم ناگزيرم از زندگی، يا عاشق زندگی هستم.
من به شدت از متافيزيک بريدم و به هر چيز فيزيکی چنگ ميزنم تا به خودم ثابت کنم، يه بعد بيشتر دارم.
من ديگه به تخمم هم نيست که اين دنيا چه کوفتيه و از کجا اومده و به کودوم گوری ميره، يا من در آينده سرد و ساکن ميشم يا جوشان و بخار؟
من فقط چهارديواری خودمو ميخوام. جايی که هيچ نور يا بنی بشری نرسه. جايی که مجبور به صحبت نباشم. و مجبور نشم ببينم. و آينه ای نباشه. و بويی نباشه. و فقط صدای طبيعت بياد.
من از جامعه ای که معمولی بودن و نرمال بودن را به من تحميل ميکنه و نميذاره سمبلهای جديدی بسازم، ميترسم.
من مايه ننگ مادرم هستم. من ميان آن چيزی که از من ميخواهن باشم و چيزی که هستم گير نکردم، گيرم ميدهند. من مادرم را به شدت سرشکسته کردم. و مادربزرگم را. وتمام کسانی که من رو ميشناسن. و ميشناختن.
و من در تعريفهای امروز خوب ميگنجم. من در تعريف امروز آدم احمقی هستم. آدم بی تربيتی هستم. آدم عجيبی هستم و در يک کلام بد هستم.
و من هر چی سعی ميکنم حتی يک نفر را پيدا نميکنم که بفهمه چی ميگم. نميدونم اين منم که انعطاف کافی برای اين جامعه ندارم يآ جامعه است.
و نميدونم اگه خيلی خسته هستم و اين خستگی من را به راه کشونده، يا ناگزير از آمدن اين راه بودم چون فقط از معمولی بودن ميترسم.
من ميدونم که کوچکترين جايی برای بازگشت به گذشته ندارم و همه پلها رو خراب کردم و اگه در اين مرحله بشکنم، جز مرگ اونهم بطور کاملا فيزيکی، هيچ چاره ای ندارم.
من قبلا هر وقت پلهای پشت سرم رو خراب ميکردم، مثل سگ پشيمون و درمانده ميشدم.
من اينبار با چشم باز، با آگاهی کامل، از روی ميل و غرض و اراده همه چی رو خراب کردم.
من ميدونم اسير سايه های غار نميشم. من حتی سعی نميکنم به پشت آتيش نگاه کنم تا ببينم اون تصوير کامل چيه.
من مجبورم به همين غار کوچولو رضايت بدم.
خيـــــــلی خسته ام از اين دور زدن دور دايره.
زنگ زدم به مامانم، صبح کله سحر از خواب پروندمش، بعد از سلام واحوالپرسی ميگم، خبرداری شادی صدر و دادگاه احضار کردن؟
ميگه اينکه چيز جديدی نيست.
انــــــــــــقدر حرصم درومد که حد نداره. گفتم تا وقتی که آدمايی مثل تو هستين که احضار يه نفر به دادگاه اونم واسه هيچ و پوچ براتون عاديه، اون مملکت درست نميشه.
ميگه تو چند وقته نيستی، يادت رفته که اينا عاديه.
ميگم مملکتی که وکيلش اينجوری فکر کنه، وای بحال مردمش.
خيلی حرصم گرفته اين چند هفته اخير از مامانم. خيلی عاشقشم ها. خيلی برام محترمه ها، ولی سر اين موضوع و اون موضوع حاملگی محتمل من انقدر امل بازی درورده که دارم شک ميکنم اصلا درست شناختمش يا نه. WRITTEN BY M A H N A Z
نميذارن دو دقيقه آدم احساس فرهيختگی کنه.
همچين اين احساس سرکوب شد تو گلوی من که خفخون گرفتم.
بدين وسيله من خود را غوزميت ترين، الدنگ ترين، خاک بر سرترين، و بيچاره ترين اعلام ميکنم.
بدين وسيله ما تصميم گرفته، سر خود را زمين گذاشته، هر چه سريعتر بميريم. باشد که راحت شويم و راحت شويد.
خـــــــــــــــــــــــاک بر سر ما دو نفر.
آه ای روزگار کيری........
پناه بر شيطان.
اينجانب خل گشته، نميدانم چگونه مراتب تاسف و غوزميتی خود را خدمت دنيا اعلام کنم.
پناه بر شيطان. WRITTEN BY M A H N A Z
ميشه منم يه نظر بدم؟
کلوين جون، ريدی با اين خدا design کردنت.
يهو هيولا ميساختی ديگه. تو هم که قوه تخيل بشر رو زيادی جدی گرفتی.
منم از الان يک مربع دايره شکل طراحی ميکنم ببينم چی ميشه. WRITTEN BY M A H N A Z
بدين ترتيب، از اين تريبون اعلام ميکنم به اولين نفری که تو دنيا تونست جلوی منو بگيره که فحش ندم، بايد نوبل صلح داد.
باورت ميشه؟ من که خودم موندم. چرا فحش کاری نکردم.
اصلا باورت ميشه يکی تونست منو قانع کنه که چند ساعت فحش ندم؟
پناه بر شيطان.
چه ميکنند اين خلايق نسوان. WRITTEN BY M A H N A Z
بعضی وقتا، بعضی چيزا، يه جورايی.....
اصلا بذار اينجوری بگم:" ريدم به هر چی جامعه"
ريدم به هر چی چين خوردگی جلوی مغزه.
ريدم به اخلاقياتت.
ريدم به دونه دونه norm هايی که چپ و راست بايد تحمل کنم.
ريدم به احترامی که برات قائلم.
ريدم به لبخندی که بهت ميزنم.
ريدم به اظهار تاسفت.
ريدم به عذرخواهی که بايد بکنم وقتی اشتباه ميکنم.
ريدم به اون چيزی که اسمشو ميذاری تربيت.
ريدم به اون ميلی که ته دلمه و از صبح تا شب سيخم ميزنه که فرار کن. فرار کن. از هرچيزی که مثل يه بند دور گردنته و داره خفه ات ميکنه.
ريدم به ترسی که دارم از عکس العملت.
ريدم به تحصيلات که خودش نتيجه يه جامعه گنديده است. و چين خوردگی جلوی مغز. و انگشت شصتت.
ريدم به اين موضوع که آب شش ندارم.
ريدم به ارزشهات. تو اون ارزشها رو حذف کن از زندگيت تا بفهمی زندگی يعنی چی.
ريدم به تويی که بوی تعفن جنازه ات رو نميتونی حس کنی. و نميتونی ببينی که تو آخرش همون کثافتی هستی که هر کی ببينه، عقش در مياد.
ريدم به شبايی که سرمو ميذارم رو زانوم(( و چقدرم از اين فيگور بدم مياد)) و فکر ميکنم، فکر ميکنم.
و ريدم به آينده ای که برای خودم پيش بينی ميکنم.
و ريدم به همينی که هستم. اينی که هستم، اونی نيست که ميخوام باشم. اونيه که مجبورم باشم. فقط چون تو تو مخ من کردی که انسان موجوديست اجتماعی. و چون تو اين جمعيت گير کردم و نای جدا شدن ازت رو ندارم.
و ريدم به آزادی خواهيت. آزادی چيزی نيست که انسان لازم داره. هرج و مرج، اون چيزيه که انسان لازم داره.
فقط برای اينکه همونی باشيم که ميخوايم. فقط وقتی که زياده خواهيهامون از بين بره. و ببينيم که يه مربع يک متر در يک متر برای نفس کشيدن و آزاد بودن کافيه.
از جامعه شناسی متنفرم.
از فرموليزه کردن آدم متنفرم. از بشر متنفرم. از اين تفاوتی که خيال ميکنی داری متنفرم.
از اين سايه هايی که افتاده رو ديوار غار و تو فکر ميکنی حقيقت محضه ميترسم.
از اينکه ارزشهای تو يقه منو گرفته متنفرم.
ميدونم، ميدونم همه زندگيهامون همين سايه های محوه روی ديوار غاره. ميدونم افلاطون راست ميگفت. هر چی ميبينيم همون سايه هاست.
ميترسم بميرم و يه روز هم به ميل خودم زندگی نکنم.
اگه بميرم و حتی يه روز تو کوهای آلپ زندگی نکنم چی؟
اگه بميرم و حتی يه بار تو آب نفس نکشم چی؟
اگه بميرم و يه بار هم پابرهنه رو يخهای قطب راه نرم چی؟
اگه نتونم اشکهای يه سگو ببينم چی؟
اگه تا آخر دنيا از کلاغ بدم بياد چی؟
ميخوام برم کوه.
خستمه.
وبلاگستان، نمونه کوچکی از جامعه ايرانی و حتی جهانيست.
دارای همان موجودات دو پای ترسناک. با دونه دونه خصلتهای انسانيشون.
از اين جامه و هر چی جامعه است، انم ميگيره.
روزهايی هست که ..... روزهايی هست که واقعا بايد انگشت بزنم تا عقم دربياد. اين عق که درمياد، انباشته شده های کثافت ته دلم به کاسه مستراح رفته و با کشيدن سيفون کمی سبک ميشم. WRITTEN BY M A H N A Z
ما از روزی که بدنيا اومديم، هر کاری که کرديم جيغ ملت درومد که آآآآآآآآآآای ريــــــــــــدی.
بيا توضيح بده چرا ريدی.
اينه که همه زندگی ما تلف شد به توضيح دادن اينکه چرا ريديم.
تازگيها که سرمون تو لاک خودمونه و به کار ملت کاری نداريم، هر کار ميکنيم جيغ ملت در مياد که آآآآآآآآآآآآآآآآی گوزيـــــــــــــــــــــدی.
بيا توضيح بده چرا گوزيدی.
اينه که اين اواخر ما همش داريم توضيح ميديم چرا گوزيديم.
گه به جامعه ای که دس از سر کچل آدم ور نميداره.
آخه گوزيدن و ريدن من به شماها چه؟ خوداتون کم ريدين؟ برين به خودتون برسين بابا.
اه. WRITTEN BY M A H N A Z
citric acid cycle را حفظ بفرماييد. با دونه دونه ساختارهای شيميايی و ملکولی. دونه دونه واکنشها را حفظ ميشی.
glycolysis را هم حفظ کرده، با دونه دونه فرمولهای شيميايی.
تمام واکنشها را حفظ بفرماييد.
امتحان ميکروبيولوژی 9 فوريه، امتحان فيزيک 9 فوريه، امتحان شيمی، 11 فوريه، امتحان فلسفه 10 فوريه. 6 فوريه هم يه نيمچه امتحان داری. يادت نره.
بدبخت.
بيچاره.
electron motor force را هم حفظ کن.
در مورد اون امتحان فيزيک، بهت بگم بخوای خنگ بازی در بياری خودم چوب تو کونت ميکنم.
الان هم عوض وقت تلف کردن برو گم شو اون جزوه ميکروبتو بخون. کره خر.
مشخصات کسانيکه دکترای شيمی ميگيرن:
1- حتما کچل هستن و سرشون برق ميزنه.
2-دستهايی به شدت پشمالو دارن.
3- نزديک دو متر قد دارن.
4- هيز هسن.
6- عادت دارن از پشت يواش يواش نزديک شن و يه هو حرف بزنن تا آدم از ترس سکته کنه.
7-بنظرشون شيمی خيلی خفنه. در حاليکه نيست.
8- فکر ميکنن هر کی واحد شيمی ور ميداره دانشجوی شيميه.
9- درس دادنشون با عربده کشی همراهه. خيلی صداهاشون بلنده.
10-خنده هاشون خنده داره.
11- حتما يه fan گروه panthers هستن.
12- ابدا علاقه ای به استفاده از کروات ندارن.
13- اين شلوار جين پوشيدن و شلوار کوتاه پوشيدنتون منو کشته با اون پاهای پشمالوتون با اين هوای ســــــــــــــــــــــــــــــــــــرد.
14- اون لبخند بی مزه اتون هم ما رو کشته. WRITTEN BY M A H N A Z
اين امتحان ايکالاجی (( به قول کون نشور ها)) را بالاخره دادم.
خيلی حرومزاده ای مرتيکه اوستا.
نه از کتاب به اون کلفتی که 100 دلار پولشو داديم سوال داد، نه از اون همه اراجيف که جزوه ورداشتيم سر کلاس.
بجاش از چند تا مقاله که هرکدوم 50 صفحه هستند و به عنوان fun ، به قول خودش گذاشته بود تو وب سايت "ايکالاجی" سوال داده بود. اونم چی؟؟؟ essay. ای به قبر پدرت.
من فقط نميدونم اگه فضوليم گل نميکرد و تو اون وب سايت گشت و گذار نميکردم، امروز بايد صفر ميگرفتم ديگه؟
يکی از مقاله ها در مورد تکامل انسان و نقش انتخاب طبيعی و تکامل در تغيير رنگ پوست انسان بود، اگه کسی به نظرش جالبه بگه براش بفرستم. مقاله 50 صفحه است و فايلش به صورت PDF هست و برای فهميدنش بايد به زبان اينگليسی کاملا مسلط باشين، به علاوه بيوشيمی و و زبان بيولوژی را هم کاملا بلد باشين. يعنی اگه ساختار ملانين را يه جا رو ديوار ديدی و نفهميدی چيه، بيخود به من زحمت نده. البته توجه داشته باشين که اين مقاله ها کپی رايـت دارن و من الان خيلی مهربونم که ميگم اگه براتون جالبه بگين بفرستم.
يه جورايی ته ته کونم پارتی گرفتم. چه عجب منم خودمو کنترل کردم. همش به خاطر سوفی بود. WRITTEN BY M A H N A Z