--> .: V I R A N :.


Saturday، January 31، 2004

امضی کردم، خوب کردم.
ميدونی چيه عزيزم؟ به خود اميد هم گفتم، اگه اون پتيشن حمايت از متحصن ها رو حسن آقا ساخته بود، امضی نميکردم.
صد بار ديگه هم اون موقيت پيش بياد، امضی ميکنم.
و تو هنوز متوجه نميشی که ، نظر گذاشتن من تو سايت حسن آقا، موس موس کردن نيست. توضيح دادن عمليه که شايد برای امثال شما زير سوال باشه. در اين مورد جدا عذر ميخوام. تا خيالت راحت بشه ميگم غلط کردم و گه خوردم که گفتم چرا توضيح دادم. فکر کردم داريم حرف ميزنيم. بحث ميکنيم. نميدونستم مثل اين ميمونه که بخوای با نجوا برای انصار حزب الله، از قوانين ضد بشر اسلامی حرف بزنی. گه خوردم.
من اقلا انقدر شعورم ميرسه که وقتی طرف مقابلم نظرش مخالف منه، نپرم پاچه اش را بگيرم.
در ضمن کور نيستم، اگه يه بشقاب گه جلومه و ميخورم، حتما دليلی دارم. لزومی نداره که اون دليل تو رو قانع کنه.
شما کسايی رو ميخواين که زير علمتون سينه بزنن.
برای من شما با اون آخوندا يا بوش که ميگه يا با ما، يا عليه ما، هيچ فرقی ندارين.
برای اينکه نظرم خودم را متقاعد کنه، احتياج به تاييد کسی ندارم، که اگه اينطور بود، تا الان بايد هفت بار سينه قبرستون خوابيده بودم.
منتظر اين گند هم بودم، با لمپن بازيهای شما، کسی سورپرايز نشد.
مدتهاست که ميبينم اميد مينويسه. هيچوقت نديدم با مخلفاش به فحاشی بپردازه. شما هنوز نميفهمی که فحاشی، تمام اعتبار شما رو زير سوال ميبره.
شما هنوز نفهميدين که سياست، جيغ و داد و کلنگ دست گرفتن نيست. اينکه بيای يقه من مخالف را بگيری و چپ و راست کنی نيست.
تو اگه راست ميگی، بيا بحث کن که عقيده تو با تمام ادبيات لمپنيت درسته.
لطف کنيد کلمات رو انقدر به لجن نکشيد. حرف حساب؟ با شما؟ اگر تعريف حرف حساب فحش کاری و عربده کشيه، بهت قول ميدم کم نميارم. اما اگه منظورت حرف زدن و توضيح دادنه، شرمنده. در اين مدت که مفتخر به اشنايی با شما بودم نديدم از اين عادتها داشته باشين.
لطف کنيد از جهنمی که ملت توش دست و پا ميزنن به من نگين. 21 سال تو همون جهنم بودم و اون موش و گربه بازی که خيليها با اين حکومت نداشتن، من تجربه کردم. تهديد مستقيم رو تجربه کردم. از ترس از کميته و اين چيزا حرف نميزنم. دارم از معلق شدن زندگيم بخاطر ترس حرف ميزنم. دارم به ترس از دست دادن ننه بابام تو 15 سالگی حرف ميزنم. دارم از کنترل رفت و آمد به خونه، کنترل تلفن، و حتی فرار حرف ميزنم. خواهش ميکنم، نه التماس ميکنم تو يکی به من نگو نگاه من خماره.
فيلم دايره پناهی..... هوم. راستش اصلا تعجب ميکنم که اين فيلم نظر تو رو جلب کرده. راستی دقت کردی که اون فاحشه فيلم دايره لمپن نيست؟

وقتی ميگم گند، يعنی همين که ميبينی. يعنی برو نظرخواهی هايی را که به فحش کشيدی، باز کن و دوباره بخون. يعنی تو اگه حق داری به اهميت دادن من به قيافه استادام اعتراض کنی، يا مسخره ام کنی، منم حق دارم از فحاشی شما به بقيه ايراد بگيرم. و وقتی شما حق اعتراض رو فقط برای خودت و کسايی که با ايده اولوژی شما موافقن و پشت سرتون راه افتادن ، قائل ميدونی، اونوقته که ميگن بهش گند. گند يعنی اين.
يعنی اينکه شما از روزی که آمدی شعار آزادی دادی، گفتی آزادی بيان، و هزا تا حرف قشنگ ديگه، اما حالا که پای عمل و امتحان اومده، خودتو نشون ميدی. راه ميفتی تو هر وبلاگی که ميبينی، فحاشی ميکنی. و همه را جيره خور نظام ميدانی.
من شايد چيزی از سياست بارم نباشه، شايد فقط از اون رژيم عصبانی بشم يا بترسم وسگ لرز بزنم، اما کوچکترين اصل سياست را ميدونم و اونم اينه که فحاشی درش جايی نداره. و اگه امثال شما جزو سردمدارهای اون رژيم تشريف داشتيد، امثال من باز هم از ترسمون، زندگيمون را ول ميکرديم و آواره ميشديم. در مسلک شما، کوچکترين جايی برای اقليت مخالف وجوود نداره. شما معنی دموکراسی را نميدونی.
و اگه روزی متوجه شدم که چشممو بستم و دنبال اکثريت، بخار اکثريت بودنش راه افتادم، و هر چی اونا ريدن من قرقره ميکنم، اون روزه که يه گوله تو مغز خودم خالی ميکنم.

من بله، واق واق ميکنم. من امضی ميکنم. من هر کار که دلم بخواد ميکنم. فرق من با شما اينه که من هر گهی دلم بخواد ميخورم، ولی چون ادعام سر به فلک نميکشه، تو نميتونی بهم توهين کنی.
من برای اثبات خودم، کسی را به لجن نميکشم. کاری که تو آماده ای با هر کسی بکنی.
خلاص.
در آخر يه سر به اين چند تا لينک بزن، اگه نميگيری چی ميگم.
تزاد
پاگنده
سپهر

نظرخواهی هم ميذارم که برای فحش دادن زياد زحمت نکشی. اگر هم کار نکرد که خوب يه کم زحمت بکش.




پ.ن
از گيج کردن ملت خوشم نمياد، اگه خيلی کنجکاويت سيخت ميزنه يه سر به اين مکان مقدس!!! بزن.





عزيزم، ما تصميم گرفتيم ازدواج کنيم.
عزيزم، تو قراره بشی رانندمون. اون رفيقتم قراره بشه باغبونمون.
نه عزيزم عصبانی نشو.
آخه ما شمارو دوس داريم، ميخوايم دور و برمون باشين. هی ببينيمتون.
عزيزم؟ .....
اِ..... عزيزم؟ قهری با من؟؟





Friday، January 30، 2004

زندگی عزيز:
به مناسبت اينکه بنده را در 5-6 ماه اخير، و قبل از آن به مدت يک سال، وفبل از آن به مدت 21 سال به فاک دادين،
يه مرخصی استعلاجی، بدون حقوق و مزايا احتياجمندم.
خواهش ميکنم، استدعا ميکنم به اين کارمند حقير، اقلا يه ساعت آرامش داده يا اقلا چپ و راست به گا ندهيد.
قابل ذکر است که در صورت رد کردن تقاضای اين حقير، با تمام احترامی که برای ريخت نحستان قايل هستم، استعفا ميدهم.
با تشکر.
مهناز.



ميخواستم بسته بندی ماشين حسابی را که خريدم باز کنم، تو صف رستوران بودم. مگه زورم ميرسيد؟ کليد دوستمو گرفتم که باهاش بازش کنم، که البته افاغه نکرد. گويا زور زدن من خيلی رقت انگيز بوده، چون در عرض ده ثانيه سه تا چاقو اومد جلوی چشمم.
پناه بر شيطان. فقط منم که چاقو حمل نميکنم؟
اونوقت ميگن ما تروريستيم.



از اين پسره خر ميپرسم *conjugation به فارسی چی ميشه؟ ، دکتر Hudson ميگه چيه سوال دارين شما دو تا؟ پسره خر ميخواست بگه من معنی اون کلمه را نميدونم. دوويدم وسط حرف پسره نسناس گفتم نه اوستا I`m fine.
به مرگ خودم اگه ميگفت همونجا مداد نوکی را فرو ميکردم تو تخمش. آخه چرا انقدر بی جنبه اين شما ها؟
فکر ميکنی اينجا رو ميخونه؟ ببخشيد.

هر روز که ميگذره احترام من واسه اين Hudson بيشتر ميشه. فکرشو بکن. داشتم تو resume اش نگاه ميکردم فهميدم تو دانشگاه قبلی DNA manipulation درس ميداده. تو فک کن. اَََاَ. خيليه ها.خفن ترين اوستايه که داشتم.

يه روز خوب را تعريف کنيد:
روز خوب روزيست که آدم با Tuan جونش قدم بزنه. بعد هی يادش بياد اين دختره ميگه:" من Tuan رو بوسم مياد" آقا، انقدر خنديدم که حد نداره.
روز خوب، روزيست که يه نامه به آدم ميرسه که ميگه 875 دلار بيشتر بايد بهتون پول بديم.
روز خوب، روزيست که آدم حقوق ميگيره.

من هر وقت فيلم خانه ای روی آب را ميبينم، انگار يه تيکه از خودمو تو دکتره ميبينم.

اوری بادی نوز دت يو لاو می بيبی. اوری بادی نوز دت يو ريلی دو.

* Types of DNA transfer in bacteria.





Thursday، January 29، 2004

ميگه :
"اگه شما از اين جمهوری لجن بدتون مياد پس چرا تحريم رو امضی نکردين. ضد و نقيض گويی هم حدی داره! برو امضی کن وگرنه خفه. "

ميگم، مبادا فکر کنی توقع ديگه ای ازت داشتم ها.

ميگه: " ميدونی اينا از چی حرصشون ميگيره؟"
ميگم ميدونی آخرين باری که اين حرفو زدم کی بود؟ 5 سالم بود. بچه های اينور کوچه، با بچه های اونور کوچه دعواشون شده بود.

ميگما، اين ادعاتون کون خر و آسمونو با هم جر داد. ميگم ها، راست ميگه اين رفيق من که ميگه هر چی گه رو بيشتر هم بزنی، بيشتر بوش در مياد.

ميگما، ........... اه. چی ميخواستم بگم؟

حالا نظرتو بذار جلو آينه دو تا شه. نظرت به تخمم هم نيس.

دلم برای بعضی نظرها تنگ ميشه. برای نظر تو و تو و تو. برای نظرای قل عزيزم. دلم برای اون لبخند بی مزه زهرخند تنگ ميشه. و لبخند بی مزه ياسی. و چرتينکف و فلانی و فلانی و فلانی. چه ميدونم. چند تا جاندار ديگه که حيفم مياد به شخصيتشون توهين کنم و بهشون بگم انسان. از اونجايی که هر گهی تازگيها خودشو انسان مينامه.
من ترجيح ميدم تو دسته حيوانات باقی بمونم.

آخيش. پسر، چه باری بود رو دوشم.
تو آزادی هر گهی ميخوای تو وبلاگت بخوری.
تو آزادی قربون هر خری خواستی بری.
منم آزادم که از صبح تا شب برينم به هيکلت.
رايـت؟ سعی نکن بفهمی چی ميم. به زبونی نميگم که تو بفهمی.
ميگه مبادا خيال کنن از فحش خوردن جا زدی. ميگم نه که بار اوله.... هه هه. در ضمن، وقتی ميگم نظر کسی به تخمم نيست، شامل نظر اونام ميشه.





Wednesday، January 28، 2004

just in case اگه هنوز نميدونی تزاد برگشته. در ضمن، اين لينک تزاد کپی رايت داره. بدون اجازه من نميشه بهش لينک بدين. خودم کشفش کردم. خــودم. آخه کودومتون ....... پناه بر شيطان.

ميگه ديشب داشتم با ..... حرف ميزدم.
ميگم اِ؟ همون نويسنده وبلاگ ....؟
ميگه آره.
ميگم خيلی ازش خوشم مياد. خيلی پسر باحاليه.
ميگه اِ؟ تو گلوت گير کرده؟
ميگم ای، يه کمی.
ميگه گلوت پاره نشه.
ميگم نترس.
و بحث در مورد گنجايش گلوی من ادامه داره.
خيلی بدجنسه، نه؟


آآآآآی حال کردم. آآآآآی حال کردم.

اگه گفتی چرامن دوشنبه، چهارشبه، جمعه با موهای باز ميرم دانشگاه؟ بخاطر آرش؟ نه بابا. ديوونه ای؟ آره موهاش خيلی خوشگله. خودشم خوشگله. فقط بوی ادکلنش ميرينه به کاسه کوزه من انقدر شيرينه. اه.

دلم قهوه ميخواد ها.

تازگيها گوز هم ميديم، بايد توضيح بديم. اه.

ميخواستم برم معلم فيزيکمو عوض کنم و با يه اوستای ايرانی بردارم، زنيکه ميگه دکتر فرحی ققط 3000 به بالا درس ميده. گه.
همين دکتر فرحی در عرض 3 دقيقه همه زندگيمو کشيد بيرون. فهميد 22 سالمه، يه سال و نيمه اينجام، تو خوابگاهم، ساپورت مالی و کوفت و زهر مارم ندارم، ننه بابام جدا شدن، تنها اومدم تو اين مملکت و هزار تا چيز ديگه. خيلی تيزه. خوشم اومد ازش. اون موقع که سوال ميکرد نميدونستم کيه که. چه ميدونستم رييس دپارتمان فيزيکه؟ خيال کردم يه کارمند فوضوله. خب از کجا ميدونستم؟ گفتم امان از اين مردای فوضول ايرانی.

يه کرمای خوشگلی تو کونم وول ميخورن. يکيشون ميگه transfer کن برو دانشگاه carolina. ميگم بيکاری ها؟ همين دانشگاه به اين خوبی. بابا بذار يه زندگی stable داشته باشيم دو سال. بذار واسه فوق ميرم جرج واشنگتن. ميگه نه.. مهمه. گفتم به درک حالا سال ديگه يه کاريش ميکنم.

يه کرم ديگه ميگه بيا double major کن و فيزيک هم بخون. ميگم خل شدی؟ ميگه خب پس هم microbiology بخون، هم cell biology ميگم باشه. فکر ميکنم در موردش.
گيری کرديما.

قبل از اينکه بميرم بايد يه سر به آسيای مرکزی بزنم. تنها کشوريه توی دنيا که مردمش مثل اوايل تمدن زندگی ميکنن. ميفهمی؟ قشنگ فرهنگ خودشونو دارن. استراليا کشورشماره ده بود. آسيای مرکزی اول. ژاپن و آفريقا و عراق و هند هم اين وسطا وول ميخوردن.
ايران هم که به سلامتی فرهنگ آريايشو ريخته تو مستراح، سيفونم کشيده که مبادا بوش اسلامو خفه کنه.

همين الان بهم گفت تو چقدر فراخی، چرا مثل آدم پينگ نميکنی؟ من بايد پينگت کنم؟
بدجنسه نه؟

يه فيلم ديدم که دست و پای آقاهه را توش قطع کردن. سر بزيری و تسليمش فرياد منو که به آسمون برد.
ای جمهوری اسلامی، ريدم به اسمت و خودت و هفت جد و آبادتو هر کسی که طرفدارته.
نه نه، بهترش اينه که ای اسلام ريدم بهت.





Tuesday، January 27، 2004

عجب بساطيه ها.
دو روزه دانشگاههای اين شهر بسته اند. دو روز هم که آخر هفته ها تعطيله، ميشه 4 روزه که تمرگيدم تو اين اتاق.
اگه به اخبار گوش کرده باشين ميبينين به علت freezing rain و برف و يخبندون اين شهر در حالت shut down به سر ميبره. جناب فرماندار اين ايالت state of emergency اعلام کرده. 7-8 هزار نفر برق ندارن و ده پونزده نفر هم از سرما و تصادفهای ناشی از يخ بندون مردن. و اين فقز آمار شارلوت، شهر شهيد پرور ماست. دانشگاه کوفتی من هم که دو روزه تعطيله. ميترسن دانشجوبها ليز بخورن، زبونم لال يه مرگيشون بشه.
تو همين هيری ويری adaptor کامپيوترم سيمش پاره شد و حسابی ريد به هيکلم. آخه من دو هزار دلار پول تو خرو دادم که چپ و راست برای من ناز کنی؟ به هر حال 85 دلار ديگه هم از جيب مبارک رفت.
يه حال خوبی الان دارم. از اونايی که يه لحظه ای مياد و بعد هم در ميره.
انقدر خوشم مياد از اين اخلاق آمريکايها که اصلا تعارف ندارن. بدون رو دربايستی همه شکلاتهامو خوردن اين دو تا کون نشور. بابا lab partner نخواستيم.
هر چی خبر بد تو 6 ماه پيش اتفاق افتاده رو يهويی بهم دادن. از تصادف و بستری و انواع و اقسام مشکلات اون خونه و خانواده کيری. يکی نيست بگه بابا، منم گاهی وقتا آدمم آخه لامصبها.
ديگه چی؟
ديدين اون آدمايی که يه بسته شکلات ميخرن، بعد تهشو تو يه روز در ميارن؟ اون منم.
ديدين يارو يه بطری شراب ميخره در عرض يه روز تا قطره آخرشو ميخوره؟؟ اون من خاک بر سرم.
ميخواستم امروز يه بطری ودکا بخرم گفتم اقلا يه هفته صبر کنم وگرنه تبديل ميشم به يه دائم الخمر. البته نميشه با ودکا لاس زد، همونجوری که با شراب ميشه لاس زد. مگه اينکه با يه آبميوه ای چيزی قاطی کنيش. که يه کم سوسوليه. يه شات smirnoff را با هيچی عوض نميکنم. نبود gray goose.

پ.ن
اون حال خوب هنوز بعد از چند ساعت سر جاشه. خيـــــــــــــــــــــلی خر کيفم. خيلی خوشحالم. اصلا ميخوام هد بزنم انقدر که خر کيفم. شايدم ميخوام از خوشحالی همه جزوه ميکروبيولوژی رو بخونم. نميدونم. فقط ميدونم انقدر خر کيفم که فکر نکنم سکس هم همچين خر کيفی ای به کسی بده. آخيش.

چند ساعت بعد تر:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییییی.
اولا که خيلی الاغـــــی اگه ميدونستی و به من نگفتی. خيلی احــــــمقی.
اما حالا اگه نميدونستی و تا الان هم نفهميدی، خيلی خنــــــگی.
اما به هر حال، تا يه مــــــاچم نکنی خبرو نميدم.
حالا چون خيلی داری پرپر ميزنی، باشه. برو اينجا رو ببين. تزاد عزيزمون برگشته. هـــورا.
چی به من جايزه ميدی؟ عمرا بذارم از زير اين جايزه در بری. آخه يکی نيست بگه اگه من روزی دو بار اين آدرسو چک نکنم، کی ميفهمه اين بچه برگشته؟
ميدونی چرا انقدر مينويسم؟ چون تو الان رو اون لينک کليک کردی و ديگه اينجا نيستی.
برم بکپم.





Saturday، January 24، 2004

به سلامتی امتحان فيزيک ديروزم را دادم. جونم از کونم در رفت. نميذارن 2 هفته بگذره بعد.
من وقتی از معلم فيزيکم سوال ميکنم، موقعی که ميخواد بهم جواب بده تا زانوش خم ميشه که قدش به من برسه. نه نه... اون ديگه زيادی درازه.

يه مطلب خيلی مهم هست که بايد توضيح بدم. امضايی که پای پتيشن اميد ميلانی هست، از خود منه. اينو ميگم چون نت پد ايرانی پرسيده بود آيا کسی به اسم من اين امضی رو کرده يا نه. البته اصولا تو اين پتيشن که اميد ساخته جای تقلب نيست. يه ای ميل براتون ميفرستن که بايد فعالش کنی. اين از اين.
بعد هم اگه يه نگاه به عکس پتيشن بندازين ميگه حمايت از انتخابات آزاد. اين همون قسمتيه که من به شدت باهاش موافقم. وگر نه متحصنين عزيز برن تو کونم که سگ نگيرتشون.
به اميد گفتم، گمونم بايد يه بادی گاردی چيزی استخدام کنه برای خودش.

مخاطبين اين وبلاگ قربونشون برم يکی از يکی الاغ تر و احمق ترن.
وقتی يه خری ميخواد به من ثابت کنه خدا وجوود داره،
وقتی يه احمقی مطلب منو بدون اجازه خودم تو مجله کومونيستی ( هر چند که ريدن به اين اسم کومونيست ) ميذاره،
وقتی يه الاغی به من پيشنهاد ميکنه تو يه سايت پورنوگرافی بنويسم،
تکليف بقيه معلومه.
وقتی من يه نقد کلی ميکنم، يه مشت لمپن شخصی برداشت ميکنن، ديگه تکليف من معلومه. وقتی شما ها انقدر شعورتون نميرسه، که اصلا نکته اون مطلب پايين را بگيرين، من جز اين عکس العمل چيزی توقع ندارم. از زهرا هم توقعی جز اين نداشتم که بگه ببين طرف چقد حرصش گرفته که من برنده شدم. يا ناشيانه به يه پتيشن لينک بده.
يا يکی ميگه اينو نوشتی که زهرا بهت لينک بده؟
1- عق.
2- من اون مطلب را دوباره خوندم. خيلی توش دنبال بغض و کينه شخصی گشتم. خيلی سعی کردم يه نکته گير بيارم که اين مطلب شخصيه. اما نبود. نتيجه اينکه مخ شماها هنوز به اون درجه از رشد نرسيده که بفهمين چی گفتم.
البته نظر با نظر فرق داره. اما اون چيزی که بايد بهش نگاه کرد شخصيه که نظر ميذاره.
بارانی آبی و يه مشت لمپن که جز کلمه ترشيده و کس چيزی تو مخشون نيست، صد لبته در يک رده قرار ندارن.

کی بود ميگفت وبلاگ هم مثل مستراح ميمونه؟ زنونه مردونه داره؟
عزيزم بيا اينم يه نمونه از مستراح بودن وبلاگ.
اما من موندم، کی مخاطبهای من انقدر عوض شدن؟ کی از تزاد و آريا و پاگنده به شماها تبديل شدن؟
هوم. هوم.
هه هه.





Thursday، January 22، 2004

ما٫البته معنی آزادی رو نميدونيم.چيز خوبيه که بايد باشه.اما در هر صورت اينجا رو هم مثل باقی اجتماع اکثريت به دست ميگيره.فکر ميکنم خيليها مثل من با اين توهم که ميتونيم از چيزايی که دلمون ميخواد حرف بزنيم واردش شديم و خيلی زود متوجه شديم که در واقع اينجا هم، به عنوان يکی از مظاهر جامعه ما، اکثريتی داره که هدايتش ميکنه. وبلاگستون رو به برترينها و بدترينها هدايت ميکنن، خط ميکشن.
يه سری اصولا کاری به اين خط کشيها ندارن و راه خودشونو ميرن. يه سری به اين خط کشيها پوزخند ميزنن.
يه سری هم مثل بز دنبال همين خط کشيها راه ميفتن.
لااقل تا وقتی ازادی اينجا رو به حال خودش رها کرديم و مشغول امار گيری و مسابقه و جهت دادن به سليقهء عمومی(بلايی که سالهاست سرمون اومده) نشديم ميشه دل خوش کرد و نديد.نیست..در قدم بعدی همونطور که انتظارش هم میره٫جهت رو اکثریت تعیین میکنه.اينکه وبلاگ کربلايی روهام بشه اول در وبلاگهای مذهبی، خودش به اندازه کافی نشون ميده اين مسابقه در چه حديه. و اصولا جای سوال هست. خيلی از وبلاگها در اين ليست نبودن. يکيش زنانه ها.
اينکه وبلاگ حسين درخشان در قسمت خبر دهی اول بشه، قابل درکه، اما اينکه وبلاگ زهرا اچ بی در قسمت زنانه ها اول بشه، عکس العملی بيشتر از چند تا ابروی بالا پريده ميطلبه.
اگر نمايانگر دخترهای وبلاگ نويس ايران زهرا اچ بی هست، من ميخوام بدونم جای ندای بالای ديوار کجاس؟
رهای آبی کجاست؟ گلناز کجاست؟
وبلاگستان، زنهای ايرانی زيادی را نشون ميده که برای آزادی و حقوق مساوی و فرياد سر دادن. و شايد لابلای همين وبلاگهاست که ميشه نسل بعد از انقلاب را تا حدی تحليل کرد و فهميد تو مخشون چی ميگذره. چی ميخوان و کجا وايسادن؟

اینکه این ادم که مسلما در حیطه ازادی بیان٫شعاری که اینجا کم کم از شدت استعمال بیجا داره بوی گند میگیره٫در مورد هر مقوله ای نظر کارشناسی بده عجیب نیست٫اینکه نفهمه ازادی بيان يه فرمول بی ا ستثنا نيست و انتقاد مهشيد از کسی مثل ابطحی از احترام ايشون به دولتمردان ايران که ديگه خودشونم احترامی برای خودشون قائل نيستن( واصولن کی برای همچنين زالوهايی احترامی قائله) مسلما به مراتب باارزش تره عجيب نيست.ما همه اظهار نظر ميکنيم.زهرا خانم هم مختاره نوشته هاش شبيه يه دختر بچه نوجوان باشه که معصوميت و پاکی رو در گريه کردن برای گداها و از ارتباط با جنس مخالف فراری بودن و ديدن نکات مثبت جمهوری اسلامی و رمانهای عاشقانه دانيل استيل و استدلالهای بچه گانه که شاید برای مردم ما نماد پاکی طرف باشه٫ بدونه.البته ما همه وقتی از نوشته شبح سر در نمياريم توی وبلاگمون ازش به عنوان جن و روح اسم نمياريم٫سعی ميکنيم در خيطه سوادمون با کسی بحث کنيم.اين توقع رو از زهرا ندارم٫درستکه فکر کنيم پر طرفدار بودن همچين شخصيتی هم عجيب نبايد باشه.مگه اين جامعه چی به ما ياد داده؟چی از ما خواسته؟هرچه کمتر فهميديم بيشتر تحسين شديم.پوسته رو رو ببين٫اره هميشه نکات مثبتی هست به اونا نگاه کن٫...وقتی بوی گند از زير بلند شده ديگه با عطر ملايم دل خوش شدن کمی احمقانه است نه؟
جامعه ما دختران معصوم ميخواد.اون چيزی که هميشه سريع به گند کشيده ميشه کلمه است و عنوان.چيزی به نام معصوميت٫که به اسمش سالها خفه مان کردند.عادت به پيشرو داشتن٫عادت به الگو ساختن٫تا اينجا که به اين فضا هم رخنه ميکنه٫کسی مثل خورشيد خانم ميشه ليدر سنت شکن و کسی مثل زهرا ميشه ورژن سنتی و کمی مذهبی!
در زمانی که خيلی از زنها و مردها، خودشونو وقف اين ميکنن که به مخاطبشون حالی کنن، ارزش زن و مرد، به انسانيتشون و عقايدشونه، به عملشونه، ايشون اعلام ميکنه:" همه ارزش يه پسر، به مرد بودن و اقتداريه که ميتونه از خودش نشون بده، همون طوري که همه ارزش يه دختر به دختر بودنش و لطافتي ه که ميتونه از خودش نشون بده، هست."
يا مسخره کردن ظاهر مردم: " آخه کدوم پسري، از يه دختر رنگ پريده که خشک و لاغر رفته تا آسمون خوشش مياد؟!!! به خدا اگه اين ۲ تا خواهر، رويهم رفته، يه سيخ گوشت، توي بدنشون باشه، من اسمم رو عوض ميکنم :-) "

اوج تبلور شخصيت ايشون بعد از فاجعه بم نشون داده ميشه. زمانيکه همه وبلاگستان فرياد کشيدن، مسئول مستقيم اين فاجعه، حکومتيه که جز بچاپ بچاپ هيچ غلطی نکرده، ايشون مقصر رو معمار خونه ها ميدنه. چقدر آدم ميتونه از يه موضوع پرت باشه؟
جالب تر از همه نفس کش طلبيدن و امر کردنه به اينکه چرا با اسم و فاميلی خودت نمينويسی؟ چرا تو فقط مشکل را ميگی؟ چرا راه حل را نميگی؟
چقدر راحته آدم چشمشو ببنده به عواقب سخن گفتن در جمهوری اسلامی. سينا مطلبی، کسی که با ترس و لرز از يه مقام درجه 4-5 مملکتی انتقاد ملايم ميکرد، سر از سلول انفرادی در آورد و آخرشم فراری شد. حالا جناب شبح تشريف بيارين با اسم و آدرس و تلفن بنويسين.
و البته وقتی که نويسنده ها و خواننده های وبلاگ سعی ميکنن حرفشون رو بدون خشونت پيش ببرن و با چيزهايی مثل لوگو و پتيشن، اعتراض ميکنن، يه نفر اونور دنيا، ميشينه رو صندلی، پاشو ميندازه رو پاش و از اين جماعت اعلام انزجار ميکنه. اين شخص البته جز خانم زهراـاچ بي کسی نيست
در گيری با خود. شايدم عقايد. از يک طرف اون تصوير مريم مقدس باکره نبايد خدشه دار بشه، از يه طرف پس چجوری امروزی باشه؟ بالاخره دختر و پسر بدون اينکه با هم رابطه ای داشته باشن، ميتونن با هم حرف بزنن يا زشته؟ يا بالاخره اون انرژی مثبت که بهم ميدن از کجا مياد؟ بالاخره پسر ها زنگ بزنن برای پروژه يا سيخ داغ ميشن؟
دونستن نظر باقی ٫هیچ فایده ای اگر نداشته باشه٫ لااقل محض یاداوری این نکته مفیده که جامعه ای که افتخارش به معصومیت احمقانهء دخترهاش باشه و بهترین حالتش کسیه که جهت مستقيم رو برای خودش کافی ميدونه و چپ و راست و بالا و پايين رو احتمالا اضافه ميدونه٫مشکلش ريشه ای تر از اين حرفهاست.البته درک ميکنم فضای مسموم اينجا رو٫که يا نبايد حرف بزنی و يا حرفها سوء تعبير ميشه٫اما گمانم تلخی اش از ديدن اين فضا که اين طور شخصيت ها رو عمده ميکنه بيشتر نباشه.






Wednesday، January 21، 2004



آخی. يادش بخير.
فيس. فيس.(صدای دماغ بالا کشيدن).





Sunday، January 18، 2004

نصفه شبی چه گيری دادين شماها ها، ميخوام بکپم. ميشه؟
اصلا چرا ملت نميفهمن وقتی وارد جرگه ex ها شدن، ديگه حق ورور به خواب منو ندارن؟ من اصولا از کابوس خوشم نمياد. حالا نصفه شبی عذاب وجدانم اومده. خوبه؟ خيالت راحت شد؟
غلط کردم. خوبه؟ ببخشيد رضا جون. البته تقصير خودت بودا، انقدر که احساساتی بودی ديگه داشت انم ميگرفت.
ببخشيد پوريا جون. اما انقدر که رو داشتی، مجبور شدم اونجوری بهت ضد حال بزنم. کلاهتو بکن قاضی، حقت بود. اصلا خوب کردم. تا تو باشی که آدم شی. انقدر زر مفت نزنی.
شاهين جون ببخشيد اون روز اونجوری فحشت دادم ها، از يه جای ديگه عصبانی بودم. شرمنده اخلاق ورزشکاريت.
ت... جون، تو خودتم يه بار همونجوری به من پاتک زدی، چاره ای نداشتم. اصلا شما جماعت پولدار از آدم طلبکارين. خوب کردم.
ديگه به کی بدهکارم؟
ب جون، غلط کردم. ايندفعه که اومدم ايران ميام با هم مزدوج شيم که بتونی بيای اينجا Ph.D ات را بگيری. خوب؟ بخشيدی؟ خوب؟
ديگه کسی نمونده؟ بقيه را که اذيت نکردم، ها؟
و آخر از همه يه گه خوری اساسی بدهکارم، که به علت بی حوصلگی به فردا موکولش ميکنم. اميد است تا فردا حال و هوايم عوض شود، احتياجی به گه خوری نماند.
بسه؟ برم بکپم؟ خوبه حالا؟ آبروم رفت. حلا همه خيال ميکنن من ساديسمی چيزی دارم. نه به جون شما. من فقط يه کم مرض دارم. همين.

اصلا تقصير تو شده که رفتی خوابيدی، من الان بيکاری زده به کلم. بيا با هم در مورد زلزله حرف بزنيم. خوب؟
بيا اين جزوه ميکروبيولوژی من مال تو. بشين ساختار شيميايی ديواره سلولی +G ها را حفظ کن. خوب؟
ببين اين مرتيکه سر کلاس فيزيک گفت واسه آزمايشگاه چی بياريم؟ دستکش؟ وا؟ واسه آزمايشگاه فيزيک؟ مرتيکه احمق زورش مياد دهن گشادشو باز کنه حرف بزنه. من کلی از اينگليسی را از رو لب خونی ميفهمم.
عينک محافظ چشم خريدی؟ نه.

ديروز پريروز ها، به سلامتی واسه اولين بار، يه نفر هم سرم داد کشيد، هم فحشم داد و من بلايی سرش نياوردم. باورت ميشه؟ مرتيکه اومد، داد کشيد، عربده کشيد، بهم گفت احمق. منم هيچی نتونستم بگم. سر کار بودم آخه. ريدم به سرش. خير سرش دانشجوی مهندسی بود، انقدر مغز نداشت که بفهمه کارت دانشجويی اش را بايد عوض ميکردم. مرتيکه ان.حيف، خيلی حيف که به موقع رفت. رييسم داشت زنگ ميزد پليس دانشگاه بياد. خيلی حيف.
يه روز تموم رنگ صورتم قرمز قرمز بود، اخلاقمم مثل سگ در جهنم بود. فقط به خاطر اين مرتيکه ديوث کثافت خر. خوب ريد به اعصابم. گه.





Saturday، January 17، 2004

نه اينکه اينجا طلوع خورشيد سبز باشه ها، اما من دلم برای طلوع صورتی تهران تنگ شده.
نه اينکه غروب خورشيد اينجا خالخالی باشه ها، اما من دلم برای غروب قهوه ای تهران تنگ شده.
تقريبا هر جوونوری تو وبلاگستان قول عکس از تهران را به من داد و همتون هم که مردين. باز صد رحمت به چرتينکف که فرستاد.
من يه کار خيلی مهم دارم. اونم اينه که دستمو بذارم زير چونه ام و فکر کنم دلم برای چی يا کی تنگ شده. اصلا از چی اون شهر خوشم مياد؟ ميدونم که اگه برگردم، که بالاخره برای ديدار هم شده چند ماه ديگه برميگردم، پدر پدرسگم در مياد. دوباره همون اعصاب خوردی و اين حرفا. اصلا از الان تا چند ماه آينده با من دوست نشين چون ممکنه نرم خونه خودمون و تلپ شم خونه شما. از من گفتن.
من فکر کردم ما در دپارتمان فيزيک و رياضی زير سلطه شرقيهای چشم بادومی هستيم. امروز فهميدم chair man هاشون ايرانيه.
و فهميدم که اوستای ميکروبيولوژی عزيز، chair man يا يه همچين چيزايی تو دپارتمان بيولوژيه. و من يه کم ازش ميترسم. خيلی آروم و مهربونه. شک بر انگيزه. شنيدم امتحاناش قاتل هستن.
من که کتابشو نخريدم. دست دومش 90 دلار بود و همه ميگفتن اين فقط از جزوه سوال ميده. جهنم حتما کتابخونه داره کتابشو ديگه.

از امروز با هيچ پسر ايرانی ای نبايد دست داد. تا دستتو نشکنن ول نميکنن. انگشتر هم نبايد دستت کنی وگرنه استخونت خورد ميشه. خودمونيم ها. ساديسمی شدين رفقا ها..

و از فوايد شناختن ايرانيها اينه که يکيشون که قبلا فيزيک داشته، کتاب خودشو بهت قرض ميده. و من ميتونم کتابی رو که خريدم پس بدم. توله سگ ها 160 دلار يه کتابو ميفروختن. البته منم به خواهرش کتاب ترم پيش خودمو قرض دادم. به هم در.

دو تا امتحان داشتم امروز. الاغها بذارين يه هفته بگذره. 4 صفحه بيشتر درس بدين.
ميدونی، الان قر دادنم اومده. خيلی عجيبه ها.

تو خيلی آدم خوبی هستی، وبلاگتم حرف نداره. فقط لينک منو اون بغل کم داره. تو يکی هم خيلی آدم گندی هستی، زود باش لينک وبلاگ عزيز منو بردار از کنار اون وبلگ چسکيت. گفتن نداره که، جرات لينک دادن ندارم.

همين الان دارم با جاويد چت ميکنم. خيال کرده ننه ببام منو فرستادن و ساپورت مالی و فکری و اين حرفا. نبينم از اين اشتباها بکنين ها. من کونم جر خورده و ميخوره چون از اين ساپورتا نداشتم و ندارم. يک ثانيه هم ميل ندارم بره به حساب شخص ديگه ای غير از من. خودم بودم و خودم.

همين الان يه اوتوبوس تو خيابون انقلاب وايساده داره مسافراشو پياده ميکنه. بد جايی وايساده. دو دقيقه ديگه چه ترافيکی بشه.
دو تا عکس چسبوندم به وبلاگم. به قول آليس، من لوگو ميذارم، پس هستم. تنها مشکل اينه که ميگه جمهوری اسلامی مسئول فاجعه بم هست و من اصولا از کلمه اسلام متنفرم اما حالا اين يه بار بذار وبلاگم کثيف شه. من برم جيش کنم.





Friday، January 16، 2004

تو رو اگه بگيرن، قدتو دراز دراز کنن، قيافه ات را شبيه چنگيز خان مغول بکنن، بعد بری يه ليسانس شيمی، يه فوق ليسانس شيمی، يه ليسانس مکانيک بگيری يه فوق ليسانس هم توش بگيری و الانم دانشجوی دکترای يه کوفتی تو کامپيوتر بشی، بعد به جای اسم من، به من بگی خانم، اونوقت ميشی TA شيمی من.

به فاک رفتم. مردشور اين خراب شده را ببرن، يه تيکه ورق را دو روزه دستم گرفتم، به امضای هر الاغی که فکرشو بکنی رسوندم که يه واحدو بتونم بردارم. تو اون روحتون. اصلا فرق chairman و dean چيه؟ تنها کسی که اين request را مجبور نيست امضی کنه، خواجه حافظ شيرازيه.

هورااااااااااااا امروز tuan جونمو ديدم. آخی چقدر دلم تنگيده بود.

با خيال راحت تو ورقه نظرخواهی مينويسم دينی ندارم. نه اعدام ميشم، نه کسی چپ چپ نگاه ميکنه. نه کسی سوال ميکنه. در اين مورد واقعا خاچ بر سر ايرانيها کنن که تا ميبينن خدا پرست نيستی، چشمای کور مکوريشون گرد ميشه و ميگن پس کی اين دنيا رو خلق کرده؟!

من چه ميدونستم اين يارو که از غوزميتی نميشه بهش نگاه کرد Ph.D رياضی داشته باشه و شريفی باشه؟؟ من از کجا ميدونستم نابغه است؟! من فکر کردم اه اه چه ريختيه اين شلخته داره؟ آبروی هر چی پسر ايرانيه برد.از کجا ميدونستم استاد دانشگاهه؟ آخه از کجا ميفهميدم؟؟؟؟ ووووووووی.

بگذريم. من يه چيز مهمی ميخواستم بگم يادم نمياد. کوشی تو؟؟؟؟





Tuesday، January 13، 2004

همينه که هست. چشمت کور. ميخواستی اون موقع که انتخاب واحد ميکنی حواست جمع باشه. پدر سگ.
اول که واحد فيزيکی که برداشتم سه تا بالا تر از اونيه که مال رشته من باشه.
بعد هم رفتم يه جور ميکروبيولوژی برداشتم که مال بعد از ليسانسه. حال کنين. حالا چه گهی بخورم؟!
بيخود نگين بنداز، نميشه. بايد اين واحدا رو داشته باشم که تا آخر اين ترم سال دوم تموم بشه و با خيال راحت بيام ايران. کلی کار دارم.
حالا چه خاکی به سرم کنم؟!
کلاس اولی که امروز رفتم و در کمال پر رويی 5 دقيقه نشستم تا بعد که معلم syllubes را داد و من فهميدم خاک بر سرم، اينجا کلاس جامعه شناسيه. ای گه بگيره. در کمال شرمندگی اومدم بيرون. بدو بدو رفتم سر کلاس اکولوژی( يا به قول کون نشور ها ايکالاجی) و دکتره که اوستاش بود اسمش Dr. Barden هست اما Dr. Jerk بيشتر بهش مياد.
سر کلاس يه توله سگ مذکراز نوع نژاد مرغوب بغل دستم نشسته بود که نه گذاشت نه برداشت گفت من Jeff هستم. بعد دستشو آورد جلو. من باورم نميشه مثل الاغ فقط به دستش زل زدم و فکر کردم چرا کج دست ميده؟! بعد يهو دوزاری کجم افتاد و گفتم منم مهنازم.
چی؟ مناز؟ ميناز؟ ماناز؟ منوش؟ ميناژ؟
ريدم به اين اسم. بعد گفت تو چرا انقدر عجيب دست ميدی؟ منم گفتم من ترجيح ميدم ماچ کنم به جای دست!!! از همين حاضر جوابی جلويی برگشت کفت سلام مناز، کريسمس رفتی واشنگتن خوش گذشت؟!
پناه بر شيطان. اين يارو از کجا ميدونست؟ بين خودمو باشه از اون پسر های boring تشريف داره. ازدواج کرده، با يه حلقه ازدواج که هميشه سر جاشه. شبها ساعت ده ميخوابه و روزی يه ليوان شير ميخوره و تعطيلات کريسمس ميره تو يه دهکوره که خانوادشو ببينه. آخه جز boring اسمی بهش ميچسبه؟
و اما کلاس فيزيک که اونم دير رسيدم چند دقيقه. چيزی که متنفرم. اما چيکار کنم تا از ساختمون McEnry به Bursen برسی، ده دقيقه بايد بدوی. سر کلاس Matt که خبر مرگش دانشجوب سال بالايی مهندسی مکانيکه تمرگيده بود. تا منو ديد چشماش 6 تا شد و گفت، تو تو کلاس اشتباه اومدی. اينجا مال مهندسيه. گفتم بله ميدونم ولی همينه که هست. بعد تا ده دقيقه هی گفت are u in sane.... ???خب چيکار کنم؟ البته يه چيز جالب کشف کردم. کلاسمون 7 تا تلويزيون از سقفش آويزون بود. من که هنوز مورد استفاده براش پيدا نکردم. حاا به جهنم که فيزيکش بالا تر از اونيه که من لازم دارم، من به جاش عاشق فيزيکم. از اينم بگذريم.
و اما اون کلاس کذايی ميکروبيولوژی که دو تا ايرانی اول کار توش يافتم، همه مال بعد از ليسانس هستن. تازه معلمه گفت عزيزان اگه کسی cell را نداشته، بره اين واحدو بندازه. منم که cell نداشتم. مثل لاک پشت گردن کج رفتم خايه مالی که اوستا جون بذار بمونم. شاخ درآورد و گفت مگه ميشه اصلا؟ اصلا تو چطور بدون cell تونستی graduate بشی؟ منم گفتم من نشدم. گفت خب چجوری بدون اين واحد رسيدی سال 4؟ عرض کردم من سال 4 نيستم. گفت خوب سال 3؟ اصلا با اين واحد از سال 2 بالا نميای. عرض کردم آها اوستا گرفتی؟ من سال دوميم!
گفت Up tp you. يعنی چی؟! برم بميرم؟! اما انقدر مرد گوگولی ای هست که آدم عاشقش ميشه. بذار عکسشو پيدا کنم ببينی شبيه دزدای دريايه.
ايناها:
گوگولی نيست؟ من که کلاسشو نميندازم. درسشو برای graduate شدن لازم دارم.
و اما استاد شيمی اين ترمو هم که عوض کردم اسمش Dr. Poler هست اما ميخوام صداش کنم Dr. Redneck. چون اگه صندلی سر راهش باشه، با لگد ميندازتش يه کناری. و با تخته سياه دعوا ميکنه که سر جاش وايسه. ( 9 تا تخته متحرک چسبيده به ديوار داريم.) حلا اينکه چجوری متحرکه و چسبيده به ديواره ديگه من حوصله ندارم توضيح بدم. اما اصولا دکتری که چله زمستون آستين کوتاه ميپوشه و سوار موتور ميشه!!!!!!!!!!! من نميدوم جز لات چی بهش بگم. حالا هر چی موتورش شيک باشه.
ديگه از بدبختيهام بگم که 3 تا آزمايشگاه دارم و من فوبيای آزمايشگاه دارم. ترم پيش که کابوس بود. يه بلا که سرمون مياوردن اين بود که يه تيکه شاخه معلوم نيست از نا کجا آباد کودوم ايالت بندازن جلومون بگن بگو اسمش چيه. يا يه حشره مادر مرده مال استوا رو بذارن جلومون که فقط برای اينکه بفهميم از کودوم order هست بايد خودمونو جر بديم. اين آزمايشگاه ها هم با وجوودی که يه واحدی بودن،9 ساعت مطالعه خارج از کلاس ميخواستن. حالا اين ترم ابليس به فريادم برسه.
تهران بارون مياد و زمين خيسه. من حتی از اينجا بوی بارون و گازوييل ميدونو انقلاب را ميشنوم و به شدت دلم تنگ شده و احساس لنگ در هوايی ميکنم. نه در غربت نه در وطن، من آدم بی ريشه ای هستم. جالبش اينه که خودم ريشه هامو قطع کردم.

به سلامتی چون اين ترم خيلی واحد برداشتم و خودمو کشتم، بهم 850 دلار بيشتر ميدن. اونوقت زنيکه خنگ از من ميپرسه ميخوای؟ نه بابا؟ پس نميخوام. اينم سوال داره؟؟؟؟





Sunday، January 11، 2004

من با مجازات اعدام مخالفم. حتی اعدام آخوندهای کثافت.
آخوندا را بايد سر و ته از تير چراغ برق آويزون کرد و هر کی رد ميشه يه لگد تو تخمشون بزنه تا دلش خنک بشه.
من با اعدام مخالفم. حتی برای آخوندها.





Saturday، January 10، 2004

کودک سمجی درون من زندگی ميکنه که هرگز بزرگ نميشه.
اين بند ها برای اونه.
بعد از من با اين بند ها ببنديدنش.





Tuesday، January 06، 2004

چرا همه خوابها انقدر غير واقعی هستن؟ چرا با هر قدمی که تو خواب بر ميدارم پام ميشکنه؟ ايده سطل خون، از کجا تو ناخودآگاه من پيدا شده؟ چرا به جای بارون خون مياد و برف پاک کن ماشين کيه که خونها رو از رو شيشه پاک ميکنه و رسول که آدامس فروش بود، چرا الان شيشه ماشين منو پاک ميکنه. من که ماشين ندارم. برف داغ ديگه چيه و من چرا عرق ميکنم وقتی زمستونه و هوا سرده. کی تو خواب منو کچل کرده و بد. من کی خوره گرفته بودم. چرا آدم خوره که ميگيره خندش ميگيره؟ درياچه چرا سبزه؟ من يه وقتی جواب اين سوالو ميدونستم. چرا تو بيابون سنگ نيست به جای شن و ماسه. چرا دريا وسط کوهه؟ درياچه وسط اقيانوسه. چرا خوابهای من سرو ته ميشن؟ از آخر به اول ميان؟ چرا آدم اول ميميره بعد به دنيا مياد؟ چرا من وقتی مي ايستم تنگ نفسم عود ميکنه و وقتی ميدوم خوب نفس ميکشم؟ چرا بخار سرده؟ و من فکر ميکنم اگه برم قطب شمال و يخ را تا تهش سوراخ کنم و هواشو تخليه کنم و ببينم هزاران سال پيش ترکيب هوا چی بوده بشريت از مرگ نجات پيدا ميکنه؟ اصلا بشر چيه؟ حيوان پر رو. چرا، چرا اون پرنده سفيد رو زير کردی؟ چرا ترمز نکردی؟ کثافت. کثافت کثافت. هنوز تنش گرم بود. خونش قرمز بود. مثل من و تو. جفتش نميرفت. ميدونی همشون رفتن به جز جفتش. من نفهميدم چجور پرنده ايه. حتی اطلس پرنده شناسی را هم نگاه کردم. خيلی کثافتی. خيلی کثافتی که آدمی. خيلی کثافتی که به آدم بودنت افتخار ميکنی و خيلی آدم بودن کثافته و خيلی کثافته هر کی فکر کنه خيلی آدمه و حالم از هر چی شعار بشر دوستانه اس بهم ميخوره. بشر. بشر. همش تقصير توه. من ميخوام برم کوه. يه کوه سرد. يه کوه و يه رودخونه. لعنت به همه. لعنت به تو و تمام اخلاقياتت و لعنت به همه ايرانيها و غير ايرانيها. لعنت به تو که norm های جامعه ات انقدر به من فشار مياره و نميذاره نفس بکشم و لعنت به تو که حتی تا تو مخ من هم راه پيدا کردی. و لعنت به تو که سير تکامل را دستکاری ميکنی. از مرگ ميترسی مثل من.
لعنت به تو که پنج تا انگشت داری و با اين انگشتا نوشتی و اين جامعه رو ساختی. مگه نميبينی تمام اخلاقيات و قوانين و norm هات شده يه طناب دور گردن من و داره خفه ام ميکنه. مگه نميبينی جيغ من درومده. مگه کوری کثافت؟ نميبينی دارم خفه ميشم؟ نميبينی؟ کثافت. کثافت. کثافت.
لعنت به تو که از مرگ ميترسی و ذهن عليلت کثافتی به اسم خدا خلق ميکنه.
لعنت به تو که از مرگ ميترسی و ذهن عليلت کثافتی به اسم خدا خلق ميکنه.
لعنت به تو که از مرگ ميترسی و ذهن عليلت کثافتی به اسم خدا خلق ميکنه.
لعنت به تو که از مرگ ميترسی و ذهن عليلت کثافتی به اسم خدا خلق ميکنه.
لعنت به تو که از مرگ ميترسی و ذهن عليلت کثافتی به اسم خدا خلق ميکنه.





Monday، January 05، 2004

خوب.... يقه کيو بگيرم؟ من دير به دنيا اومدم. چند تا سوال دارم که فقط صادق هدايت جوابشو ميدونه.
مسخرس. چرا من انقدر دير به دنيا اومدم؟؟؟





Thursday، January 01، 2004

دستم از اينتزنت کوتاه است!





COPYRIGHT VIRAN ©

Design By Shiva © 2003